دنیای دون آلود...

در این دنیای طاقت سوز و توان فرسا

غم انگیزو ملال افزا

هوا  آلوده ، ابر آلوده، آب و آتش آلوده

نسیم کوهساران با دم عیسی وش آلوده

نِی آلوده ، مِی آلوده نوای دلکش آلوده

شب و شمع و دم و دود و گُل و مُل هر  شِش آلوده

شراب بی غش آلوده

صبو و ساغر و ساقی

شراب مانده از پیر مغان باقی

حدیث عشق و مشتاقی

همه بر باد رفته

قصه ها ، از یاد رفته

گشته حیران دِیر پیرو مانده حیران پیر دِیر

مستی و شوریدگی یادش بخیر

ای خوش آن خواب طلائی

آن خوشی های خیالی

رَسته از ایام و کابوس و لیالی

با پَری هم خوابگیها

با جنون هم خانگیها

وَز خِرد تا خادم خود کامگی، بیگانگی ها

تا خرد در خدمت خود کامگیست

در جهان عاقل تر از دیوانه کیست ؟

می روام ، می روم تا آشیان در گَنبد مینا بسازم

دور از این دنیا بسازم

دور از این دنیای دوزخ گونهء قیرینه روزن        

زشت و زهر آگین زِ پاها تا به گرزن

در بهشت آرزو ها غرفه ای زیبا بسازم

خیمه ای از پرنیان ، خرگاهی از دیبا بسازم

دور از این دنیا بسازم

دور از این کانون پَستی

مروم با چیره دستی

تا بشویم دامنم را

لکهء پیراهنم را

تا گلستان مُردم گُل مژمرد و آمد برگ ریزان

خار با گُل شد ستیزان

میروم اُفتان و خیزان

تا جهانی بهتر از دنیا  بسازم

گرچه کُولی بچه ای بی برگ و سازم

وا نشد هر گز به کس دست نیازم

من دگر در بی کرانها چون دو پیکر یکه تازم

آدم و این سر افرازی  ؟

شهیر همت بنازم

می روم تا دور از شما انسان نُما ، درنده خو ها

وین زَننده رنگ و بو ها

خانه ای از اطلس و دیبا بسازم

کیست منظورم از این انسان نما ها ؟

عذر می خواهم ، جسارت می کنم  آری شما ها

رفتم از دست شما تا چاره ء فردا بسازم

روز روشن از شب یلدا بسازم

می روم ،  من می روم ، رفتم که رفتم

یا بسوزم یا بسازم